20130701-160630.jpg

ياداشتي براي احسان *

براي نسل من كافه نشينى بي شباهت به خود ارضايي نيست؛ كافه هايي كه نه هويت يك كافه باز و بي سانسور را داشته باشند كه از پس امتداد نوشيدن «پنج سير» مشتي بر ميزي نواخته شود فرياد انقلاب سر دهد و نه بي ترس لب معشوق ببوسي و از اينده اي نه چندان دور اسمان ريسمان به هم ببافي .كافه هاي نسل من قهوه ، سيگار و بيشتر خودآرايي داشت ترس كم داشت اما حسرت و سرخوردگي بسيار داشت . كافه نه اينكه نبود، بود البته كه كارسازش نبود مثل كافه نادري، فيروز، مرمر و… پاتوق هاي ادبي و محافل روشنفكري كه جايي نبود جز در ان كافه ها.آن روزگاران برعكس اين روزها بود. به قول ملك الشعراي بهار «اولاعرض فكل ها اينقدر وسعت نداشت / ثانيا فكر جوان ها آنقدر لاغر نبود. » مسعود جعفري جايي ميگفت : » خيابان انقلاب حدفاصل خيابان كاخ تا ميدان انقلاب، حوالي خيابان كريم خان زند و… از جمله مختصات جغرافيايي تهران است كه روزها و عصرها شاهد حضور كروركرور «پرسه زنان فرهنگي» است. البته اين خيابان ها و مصاديقي از اين دست علاوه بر اينكه بازار محصولات فرهنگي است كه ملزمات «پرسه زني فرهنگي» را فراهم مي كند ، كارزار كافه نشيني هم به شمار مي رود» . كافه نشيني عادت و سنت شخصي من هم بود البته براي ديدار و سيگاري بحثي يا دستگري از معشوقي كه بيشتر به گپ هاي طولاني براي گذر زمان و بي حاصلي ميگذشت .

«كافه تمدن» يكي از اماكن مقدس براي خود ارضايي بود .احسان را اولين بار كه «كافه تمدن» ديدمش در انتهاي كافه كنار رفقاش نشسته بود . من از قهوه خوشم نمياد اما طعم قهوه اي كه اورد در ميانه ذهن و دهانم همچنان ميپيچه!خوشرو بود فلسفه رو دوست داشت درست و بي اشتباه شعر ميخواند سيگار ميكشد و كمتر ميشود بي لبخند ديدش.
من از ايران بدر امدم . كافه تمدن و ادم هاش رفتم تو خاطرات دورم. مهدي ، بابك ، علي بشير ، امير مسعود، احسان ، خشايار ، اترياس و خيلي هاي ديگه هم شدن تكه هاي اين خاطرات باقي مانده . امروز ديدم عكسش دست به دست رفقاي كافه ميگردد و دردناك انكه روزي ديگر را دارند قرار ميكنند براي به خاك سپردنش . گيرم كافه هاي پاريس ديگر شبيه خود ارضايي نيست اما وقتي تكه اي از پازل ذهن تو كم ميشود ديگر عمرا برگردد بهتر است به كافه هاي تهران و ادم هايي كه ميشناختي فكر كني …..

* سپاس بسيار از مسعود جعفري براي وام گيري
در اين نوشتار
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2305304

20130701-160819.jpg

20130701-160826.jpg

 

شانزدهمین کتابی که ابراهیم نبوی در سه سال گذشته نوشته است،متولد درآستانه پنجاه و چهار سالگی او به بازار آمد. نبوی در کنار همه کارهای دیگر، د راین سه سال از «پارادوکس» تا » نیمکت عشاق خیابان کلیسا» آمده است. چگونه این راه دشوار را رفته، چه بر اوگذشته و حالا حرف دلش چیست؟ گرفتن پاسخ این پرسش ها شبی دراز طول کشیده است، تقریبا از اوائل شب ودقیقا تا سر زدن سپیده.

 

این شانزده کتاب واقعا چقدرش کتاب است و چقدرش کتابسازی است؟ اصولا چطور شد که پشت سر هم شروع کردید به کتاب بیرون دادن؟ این کتاب‌ها در چه حوزه‌هایی است؟ جدید است یا تازه نوشته شده؟

اتفاقا هفته قبل که سر قفسه کتاب های خودم رفته بودم، همین سووال به ذهنم رسید. یعنی فکر کردم که به هر کسی بگوئی که یکی هست که سر ماه کتاب منتشر می‌کند، اولین چیزی که به ذهنش می‌رسد یحتمل همین است. اینکه واقعا نشستی کتاب نوشتی یا کتاب درست کردی؟ راستش را بخواهی بقول کرمانی‌ها شما که غریبه نیستید، من یک جورهایی وسوسه جمع کردن مجموعه آثارم را داشتم. بالاخره می‌شود یک آدمی را گذاشت که سلیقه خودش خوب باشد به مردم هم رحم کند و از کارهای منتشره روزانه مجموعه آثاری فراهم کند و بدهد بیرون، ولی راستش من این کار را نکردم. یعنی علیرغم اینکه بدم نمی‌آید زمانی در ایران کسی این کار را بکند و آن آدم خودم هم نباشم، ولی هنوز به مجموعه آثار جمع کردن نرسیدم. راستش در این سال‌ها کار زیاد کردم. مثلا در همین روزآنلاین که در این ۱۷۵۳ شماره روز منتشر شده، شاید من حدود ۱۸۰۰ مقاله طنز و جدی نوشته باشم. یعنی اگر فرض کنیم مثل کتاب «یک جام زهر» که مجموعه ۴۹ مقاله طنز است و ۳۰۲ صفحه شده، می‌خواستم همه کارهای روزآنلاین این ده سال را در مجموعه کتابهای ۳۰۰ صفحه‌ای منتشر کنم، یک مجموعه ۳۶ جلدی فقط کارهای این مدت روزآنلاین می‌شد. به نظرم باید یکی بعدا این کار را بکند. آن هم در ایران. ولی کتابهایی که در این سه سال منتشر کردم، اگر چه بعضی از آن‌ها نوشته‌هایی است که قبلا به اشکال مختلف کامل یا ناقص منتشر شده بود، ولی اغلب آن‌ها نوشته‌های منتشر نشده است.

 

کدام‌ها منتشر شده است و کدام‌ها تازه است؟

عرض می‌کنم خدمتتان. یک نکته می‌خواستم درباره کتاب و حافظه عمومی بدهم. واقعیت این است که جامعه ما یک جورهایی در سال ۱۹۸۴ به سر می‌برد. یعنی یک دفعه می‌بینی یکی مثل اکبر گنجی می‌آید یک کتاب عالیجناب سرخپوش می‌دهد که به نظرم شصت بار تجدید چاپ می‌شود و بعد به دلایل مختلف که غالبا این دلایل هر لحظه به شکلی بت عیار می‌شوند و در می‌آیند، همیشه موجود است. باور کنید من سال ۷۹ رفتم مسافرت فرنگ، برگشتم ایران بعد هم چهارماه زندان رفتم و وقتی رفتم نشرنی همایی به من گفت که کتاب سیاسی بازار دیگر ندارد. یعنی مثلا کتاب «تراژدی دموکراسی در ایران» که تا سه ماه قبل هر فصل یک چاپ می‌خورد، دیگر فروش نداشت. آن وقت کتاب «لویاتان» تامس هابز که کتاب «فوق سنگین» است و در حد و اندازه رضازاده باید وزنه بزنی، آمده بود توی بازار و دو چاپ پشت سر هم رفت. یک دفعه می‌بینی همه خانه‌های مردم پر از شریعتی است، ده سال بعد بکلی حذف می‌شود. بعضی کتاب‌ها مثل موسیقی پاپ می‌مانند، یک دفعه بازار را پر می‌کنند و در کشوری مثل ایران، بعد از یک دوره نه تنها دیگر چاپ نمی‌شود، بلکه از بازار هم جمع می‌شود. بگذریم. من وقتی سال ۱۳۸۲ از ایران بیرون آمدم پانزده شانزده کتاب نیمه مانده داشتم. دو تایی را در همین فرنگ نوشتم و در ایران چاپ کردم. ولی بقیه مانده بود. راستش سال ۱۳۸۵ دو کتاب را در فرنگ چاپ کردم که از بس کیفیت کار بد بود، تصمیم گرفتم دیگر در بیرون کتاب چاپ نکنم…..

 

چه کتابهایی؟

خیلی مهم نیست. در حقیقت چون می‌خواستم برای استندآپ کمدی بروم آمریکا می‌خواستم کتابی برای مردمی که می‌آیند داشته باشم. مجموعه مقالاتی که در آستانه ریاست جمهوری احمدی‌نژاد نوشته بودم، با نام «الف نون» و مجموعه‌ای از نوشته‌های می‌نیمال خودم را به نام «پارادوکس» در ۵۰۰ نسخه هر کدام چاپ کردم که در‌‌ همان سه چهار برنامه اول همه‌اش تمام شد و به فروش رفت. ولی اینقدر چاپ و صفحه آرایی بد بود که بقول رئیس جمهور از اوه اوه خوردنم گشتم پشیمان…..

 

بالاخره می‌خواهید داستان این شانزده کتاب جدید را می گوئید؟

بله، ببخشید. سه سال قبل من کتابی به اسم «ایران، کوتوله‌ها و دراز‌ها» در ایتالیا و به زبان ایتالیایی منتشر کردم با تصویرسازی‌های رضا عابدینی. از نظر خودم کار خوبی شد که ظاهرا مخاطبان ایتالیایی کتاب هم کار را پسندیده بودند. البته کار خوب و سختی بود. بعد از آن تقریبا دو سال قبل بطور جدی به این فکر افتادم که باید کارهای نصفه را تمام کنم. بازار ایران از هزار نظر مشکل داشت و بازار بیرون هم عملا بازار خوبی نیست، نه از نظر فرم و نه از نظر توزیع و طبیعتا به دست مخاطبان اصلی که در ایران هستند هم نمی‌رسد. ولی مشکل من این نبود. برای من مهم نبود که کتاب‌ها خریده شود و خوانده شود. برایم مهم بود که آنچه لازم است بنویسم. داستانهای نیمه مانده، برگزیده طنزهای به درد بخور و رمان‌ها و سفرنامه‌ها و خیلی کارهای دیگر. تقریبا دو سال قبل با انتشارات اچ‌اند اس که در لندن کار می‌کرد و با پدیده کتاب دیجیتال هارد بوک آشنا شدم. یعنی کتاب در صورتی چاپ می‌شود که مشتری داشته باشد. در حقیقت چاپ بر مبنای تقاضا، این دقیقا‌‌ همان چیزی بود که دنبالش بودم. به همین دلیل از فروردین سال ۱۳۹۰ شروع به کار کردم و سعی کردم هر ماه یکی از کتاب‌ها را منتشر کنم. در این مجموعه پانزده کتاب از فروردین سال ۹۰ تا امروز منتشر کردم که سه تای آن‌ها برگزیده نوشته‌های روزآنلاین است. «دستبند سبز» مجموعه مقالاتی است که ویژگی داستانی دارد، یعنی طنزهایی در قالب داستان است. حالا این داستان ممکن است که بصورت یک دیالوگ باشد یا اصولا قصه باشد. و همه این داستان‌ها هم حال و هوای جنبش سبز را دارد. کتاب «ده کلید» هم مجموعه مقالات طنز است،ولی بیشتر طنزهای بلند و تحلیلی است و شاید ماندگار به عنوان کار مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی. کتاب «یک جام زهر» هم باز طنزهای چاپ شده است که ویژگی این‌ها هم داستانی بودنشان است. خودم معتقدم کتاب یک جام زهر بهترین مجموعه مقالات طنز من است. مسعود بهنود لطف کرد و مقدمه‌ای بر این کتاب نوشت که کلی هم ما را تحویل گرفت.

 

داستان این کشکول چی بود، ظاهرا اسم کتاب‌ات را کشکول گذاشتی، معمولا اسامی کتابهای تو یک جورهایی مدرن است، این نام کلاسیک فکر نمی‌کنی آدم‌ها را فراری بدهد؟

از قضا گریزی از این کتاب نیست. این کتاب سنگین‌ترین کاری بود که در سال گذشته چهار ماه روزی ده ساعت روی آن کار کردم. کلا «کشکول» اصطلاحی است که از قرن دهم و بعد از افزایش گرایش به تصوف در ایران باب شد برای کتابهایی که به نوعی قرار بود هم جذاب باشد و هم حرفی برای گفتن داشته باشد. از همین رو خیلی‌ها «کشکول» نوشتند. البته کتاب «کدومطبخ قلندری» شیخ ادهم خلخالی هم یک جورهایی کشکول است. یعنی کارکرد‌‌ همان کشکول را دارد. دراویش در کشکولشان هم یک لقمه غذا بود هم یک تسبیح برای عبادت و خیلی چیزهای دیگر و اگر چیز جالبی هم می‌دیدند می‌انداختند توی آن. در حقیقت خیلی از اندیشمندان می‌آمدند نوشته‌ها و حکایات جالب که گاهی جدی بود و گاهی جدی نبود، گاهی لطیفه و ظریفه بود، گاهی شعری بود و گاهی هم چیز عجیب غریبی بود جمع می‌کردند و کشکولی منتشر می‌کردند. من هم اوایل کار می‌خواستم همین جوری کار کنم. یعنی شعر‌ها و خاطرات و پند‌ها و همه چیزهای دیگر را در یک مجموعه بیاورم، ولی بعدا وسوسه شدم که لطایف را جدی بگیرم. در کشکول نبوی که دو جلد است و حدود هزار صفحه می‌شود من اغلب لطایف مهم تاریخ لطیفه نویسی را از قرن دوم تا حالا جمع کردم. جمع کردن این کتاب را از سال ۱۳۶۵ جدی گرفته بودم و حتی بخشی از کار را در هنگام اقامتم در اصفهان در سالهای ۱۳۷۳ تا ۱۳۷۵ نوشته بودم. متن را دادم دست رفیقی به نام مرتضی و آن سیصد چهارصد صفحه دست نویس رفت که رفت. در زندان کلی لطیفه‌های امروزی را جمع کردم. وقتی سایت نبوی آنلاین را داشتم جوکستان راه انداخته بودم و جوکستانم هم خواندنی شده بود. بالاخره پارسال چهار ماهی شب و روز کار کردم و بالاخره کار تمام شد. البته بگویم که من از ایران تنها چیزی که از کتاب‌هایم آورده بودم کتابهای مربوط به همین کشکول بود و کتابهای مربوط به کاوشی در طنز ایران. یک کتاب هم کم داشتم و آن نوادر راغب اصفهانی بود که به همت احمد مجاهد تصحیح شده و زیر نظر حضرت مهدی فیروزان که خدا سایه‌اش را از سر کتاب فارسی کم نکند به صورت محدود چاپ شد و چقدر هم تمیز. کتاب را نداشتم. در فیس بوک نوشتم کتاب را می‌خواهم حمید شریف از نوادر روزگار که رفیق باحال و آدم باسواد و شیرین سخنی است که طنز را اگر جدی بگیرد کار‌ها خواهد کرد، نوادر راغب را از استرالیا برایم فرستاد. من هم کتاب را تقدیم کردم به حمید شریف که خودش از نوادر است. کتاب کشکول سنگین‌ترین کار این مجموعه بود که برای اولین بار لطایف را رده بندی کردم و تحلیل کردم. تمام جوک‌های سیاسی دینی قومی را هم آوردم و تحلیل کردم چرا برای هر کسی یا قومی جوک ساخته شده و سیر تطور لطایف در ایران چگونه بوده است.

 

رمان و داستان

رمان و داستان هم کار کردید؟ البته خودم تکه‌هایی از لیموترش را خواندم ولی دیگر چه کارهایی در حوزه ادبیات داستانی کار کردید؟

چهار کتاب از این پانزده کتاب در حوزه ادبیات داستانی است. مهم‌ترین کاری که به نظرم در حوزه ادبیات داستانی تا امروز انجام دادم همین «لیموترش» بود. من معتقدم که نسل ما، یعنی آنهایی که سالهای ۱۳۵۵ تا ۱۳۸۰ را تجربه کردند، و به شکلی نزدیک به نقاط ملتهب این دوره بودند، تجربیات منحصر بفردی دارند. تجربیاتی که فقط برای نسل ما رخ داده. پنجشنبه با دختر همکلاسی‌ات درس می‌دادی و خداحافظی می‌کردی در حالی که یک تی شرت آبی آسمانی و شلوار لی پوشیده بود، شنبه می‌دیدی‌اش که با مقنعه و چادر به تو سلام می‌کند. برادری که امشب نماز می‌خواند و فردا توده‌ای می‌شد. به همین سادگی هم نبود. یکی از همکلاسی‌های من که در خرمشهر شهید شد،زندانبان هم اتاقی خودش شده بود. جفتشان کشته شدند. فکر کن از سال ۵۶ تا سال ۶۴ یعنی در هشت سال هفت نخست وزیر و سه رئیس جمهور و یک پادشاه یا کشته شدند یا فرار کردند یا برای همیشه حذف شدند. این وحشتناک است. ناجوانمردانه است. مثل اینکه هزار تا آدم را بریزند توی مخلوط کن و دکمه‌اش را بزنند. همه چیز قاطی می‌شد. ایدئولوژی‌های یک ساله، رفاقت‌های ششماهه، رفتن تا پای مرگ و کشته شدن و کشتن. جنگ و انقلاب و تعطیلی دانشگاه و جنگ مسلحانه خیابانی و همه این‌ها در شش سال رخ داد. از‌‌ همان دهه شصت تصمیم داشتم این وضع را بنویسم. لیموترش دومین کاری است که سعی می‌کند این وضع را نشان بدهد، از شکنجه‌ها و ترورهای دهه شصت، تا عشق‌های سالهای وبا و تغییرات عجیب آدم‌ها. از زمانی که آدم‌ها همدیگر را توی نماز جمعه یا کوه می‌دیدند تا وقتی‌‌ همان آدم‌ها همدیگر را در پارتی‌های عرق خوری و رقص و شادمانی می‌دیدند بیست سال هم فاصله نبود. قبلا «خانه امن» را با محور موضوعی قتلهای زنجیره‌ای نوشته بودم. دومین کتاب با این نگاه «لیموترش» است. منیرو روانی‌پور کتاب را خواند و گفت که کتابی است که زندگی و سیاست و عشق و مقادیری هم سکس را همراه با هم می‌گوید. کتاب را در ۳۷ روز نوشتم. کاملا سرحال و قبراق. داستانش را می‌دانستم. فصل اولش را در سال ۱۳۷۸ نوشته بودم. تقریبا روزی یک فصل نوشتم. روش باحالی هم کشف کردم. شب‌ها هفت کیلومتر در تاریکی پیاده روی می‌کردم، پیاده روی با سرعت. یک فصل را در هنگام راه رفتن تعریف می‌کردم و وقتی با خستگی به خانه می‌رسیدم با آب یخ دوش می‌گرفتم و آن فصل را می‌نوشتم. ده کیلویی وزن کم کردم و کتاب شد یک کار نسبتا قابل قبول. منیرو البته کلی غر می‌زند که تو شلخته‌ای و دقیق کار نمی‌کنی. راستش رمان نویسی کاری زنانه است. اصولا دقت کردن کاری زنانه است. مرد‌ها همیشه دنیا را می‌ریزند به هم. الآن چند ماهی است کتاب چاپ شده، ولی در نظر دارم که آن را یک بار دیگر از اساس ویرایش کنم. یعنی ریز به ریز. بعد احتمالا ترجمه انگلیسی و فرانسه و ایتالیایی. تا چه شود. جز لیموترش، کتابی منتشر کردم به نام «کوچه بن بست» مجموعه ۲۴ داستان کوتاه است. نوشتن اغلب آن‌ها را در ایران شروع کردم و بعضی‌ها را هم در فرنگ. یک مجموعه داستان دیگر هم همین سه ماه قبل منتشر کردم به نام «نیمکت عشاق خیابان کلیسا» که دوازده داستان کوتاه است و تقریبا در این مجموعه داستان شلخته و بی‌دقت کمتر دارم. تقریبا همه داستانهای «نیمکت عشاق» در اواخر سال ۱۳۹۰ و فصل بهار سال ۹۱ نوشته شده. جز این سه رمان «خانه امن» را هم یک ویراستاری جدید کردم و جزو همین پانزده تا منتشر کردم.

در فهرست کتاب‌هایت نام «سیاحت غرب» را دیدم، داستان چیست؟

دو سفرنامه منتشر کردم، یکی همین «سیاحت غرب» است که به نوعی یک سفرنامه است با نگاهی مردم‌شناسانه به آمریکا، البته مقادیری متمرکز شدم روی ایرانیان مقیم آمریکا و پدیده لوسان آنجلس در فرهنگ ما. سعی کردم کار شسته رفته‌ای دربیاید با نگاهی که اخیرا دارم به آن می‌رسم در سفرنامه نویسی….

 

چه نگاهی؟ مثل جلال آل احمد؟

نه، اتفاقا اصلا شبیه نگاه و دید او نیست. شاید از نظر نگاه مردم‌شناسانه شبیه سفرنامه‌های مردم‌شناسی باشد که در دهه چهل و پنجاه چند تایی را مرکز تحقیقات علوم اجتماعی کار کرد و چه کارهای خوبی بودند. به هر حال من جامعه‌شناسی خواندم و مردم‌شناسی برای من مهم است، ولی هیچ وقت برای این کار به سفر نمی‌روم، یا بهتر است بگویم نرفته‌ام. منظورم بیشتر تکنیک نوشتن است. چیزی که دارم به آن می‌رسم داستان نویسی است. یعنی اصولا مثل یک داستان نویس نوشتن. فکر کن که همسفر‌هایت مثل آدمهای یک داستان باشند. شخصیت‌های یک داستان، بعد فضاسازی کنی، حتی بتوانی فلاش بک بزنی، بتوانی تخیل کنی. و از همه عناصر داستانی استفاده کنی تا به چیزی میان داستان و سفرنامه برسی. باید یادت باشد که در حقیقت تو و همسفرانت وارد داستان می‌شوید، یعنی سفر یک ماجراست، برای آن‌ها که دارند در مقصد زندگی می‌کنند، تو مسافری و اصولا راوی داستان. من در اولین سفرنامه‌ام که سفرنامه حج بود به نام «سفر به خانه آزاد شده» این موضوع را شروع کردم. بعدا سفری به عراق و سوریه رفتم که بخش‌هایی از سفرنامه‌اش را سال ۱۳۸۱ در روزنامه جام جم چاپ کردم و پارسال متن را کاملا بازنویسی کردم و سوریه را اضافه کردم و اسمش شد «از کربلا تا شام» که در این یکی در حقیقت چند روش را استفاده کردم، یکی روایت مردم‌شناسانه، دوم تبدیل سفر به داستان از طریق شخصیت‌پردازی و فضاسازی و سوم تحلیل وضعیت. مثلا در کربلا تا شام یک تحلیل اساسی داده‌ام در مورد گدایان عراق، می‌دانید که اصولا گدایی در عراق اگر نگوئیم یک هنر، حداقل باید بگوئیم یک کار تخصصی است. یا حداقل در دوره صدام حسین که من به عراق رفتم بود. بعید هم می‌دانم هیچ چیزی بتواند این موضوع را از میان ببرد. اصولا گدائی در آنجا یک فرهنگ است. طرف کلی زحمت می‌کشد و گاهی به اندازه یک بازیگر نمایش بازی می‌کند، روی می‌میک و صدا کار می‌کند، زبان یاد می‌گیرد. اصلا یک پروژه‌ای است گدائی کردن. بروید لطایف الطوایف فخرالدین علی صفی را بخوانید. یک بخش دارد درباره گدایان بزرگ و بخصوص عباس دوس که از اجله گدایان عراق بود و در ادبیات مانده. اصلا دست کم نگیرید ماجرای فقر را به معنای دقیق کلمه. قرتی بازی‌های سوئدی هم در نیاورید. بالاخره ما بقول ساعت خوشی‌ها بچه همین محلیم، کمی به این فکر کنیم که چرا خیلی هندی‌ها اصلا دوست ندارند زندگیشان عوض شود. باور کنید من وقتی به مسجد کوفه یا خرابه‌های زندان معروف کوفه رفتم،نمی‌توانستم باور کنم که سال ۲۰۰۰ میلادی است. انگار هنوز هزار سال نگذشته بود. البته کتاب از کربلا تا شام که سفرش در سال ۱۳۸۱ رخ داد بیش از هر چیز داستان همسفران من است. همین جماعتی که سه سال بعد از سفر مرد محبوبشان رئیس جمهور شد. آن بخش سنتی مذهبی جامعه که من در جریان این سفر سعی کردم هم بشناسمشان و هم به خواننده بشناسانمشان. یعنی اگر این دو کتاب سیاحت غرب و از کربلا تا شام را بخوانید می‌توانید دو قطب عجیب جامعه ایرانی را بشناسید. دو گروه بزرگ از جامعه ایران که گاهی سه قرن تفاوت تاریخی دارند، به نظرم هیچ کدامشان باور نمی‌کنند که آن دیگری وجود داشته باشد. البته من در عراق زائری را دیدم که برای زیارت حضرت علی از لندن آمده بود و در لس آنجلس هم کلی حزب اللهی کشف کردم. به نظرم این‌ها دیگر آن قسمت سفر درونی است. آنجایی که باید خودت را پیدا کنی. تو کجای این ماجرایی. این در حقیقت سفرنامه بعدی من است از باکو که نه سال قبل رفتم و تقریبا نوشته شده و راستش به دو دلیل منتشرش نمی‌کنم. یک جورهایی می‌ترسم متهم به ستایش زبان و فرهنگ آذربایجان شوم که اصولا اینطوری نیستم. و دوم اینکه قصد دارم بخش‌های مهمی از موسیقی و ترانه‌ها و هنر آذربایجان را بیاورم.

 

حالا به کارهای بعدی هم می‌رسیم، بقیه این پانزده کتاب را بگو….

شرمنده. بقیه کار‌ها هر کدام دلیلی دارد که منتشر شده. یکی‌اش به نام «شلوارهای پاره احساس» مجموعه شعرهای طنز من است. یا در حقیقت مجموعه طنزهایی است که در قالب شعر منتشر کردم. بعد از انتشار کتاب از آن پشیمان شدم. تعدادی کار خوب دارد و یک مقدمه طولانی خیلی خوب، ولی کارهای خودم از نظر شعری بی‌ارزش است. اگر بیشتر فکر کرده بودم منتشرش نمی‌کردم. یک کتاب دیگرم به نام «طنزنویسی و نویسندگی احساس برانگیز» به شکلی کار آموزشی است در حوزه نویسندگی احساس برانگیز، اعم از نوشته‌های احساساتی سانتیمانتال و نوشته‌های طنز خنده دار. این کتاب را بعدا مفصل‌تر بازنویسی خواهم کرد تا به یک کار آموزشی برای فارسی نویسی تبدیل شود. به نظرم کتاب به درد کسانی که می‌خواهند به کار طنزنویسی بپردازند یا حتی بنویسند می‌خورد. کتاب «نطق پیش از دستور» هم در حقیقت متن‌های منتشر شده و منتشر نشده شخصیتی به نام ستاره شهیر شرق است که به صورت متن منتشر شده. شاید این‌ها را زمانی بنشینم و کتاب گویا کنم.

 

من منتظر بودم درباره کتاب «حلزون» حرف بزنی. کاش می‌شد این سیاست را ول کنی و حلزونیات بنویسی…..

آی گفتی! البته قبلا با همه حرف‌ات موافق بودم، ولی الآن با نصف حرف‌ات موافقم. من سه سال قبل کاری را شروع کردم به نام حلزونیات، ستونی شد در سایت خودم که هر روز راجع به یک چیز می‌نوشتم. چیزهایی که الزاما ربطی به هم نداشت. گاهی راجع به موضوع مهاجرت یا فرهنگ پذیری یا حاشیه نشینی فرهنگی می‌پرداختم، گاهی درباره یک قطعه موسیقی راک یا پاپ یا نوعی موسیقی می‌نوشتم، گاهی راجع به عشق و حس‌های آدم‌ها می‌نوشتم، گاهی راجع به سینما و نمایش و هنرهای تجسمی و معماری می‌نوشتم و راستش را بخواهی من یک معده وحشتناک دارم برای هضم هزار جور غذای بی‌ربط. از سیراب و شیردان بگیر تا چیز کیک و تیرامیسو. مرض جستجوگری در حوزه آفرینش زیبایی هم مزید بر علت است و حاصلش اینکه خیلی دوست دارم بنشینم و فقط در مورد معرفی آثار فرهنگی و هنری به عنوان یک مصرف کننده شریف بنویسم. من بعضی از حلزونیاتم را از همه کار‌هایم بیشتر دوست دارم. کتاب حلزون مجموعه صد حلزون از ۱۵۷ متنی است که تحت عنوان حلزونیات می‌نوشتم.

 

چرا حلزونیات؟ چرا حلزون؟ این حیوان بیچاره چه گناهی کرده؟ چرا ادامه ندادی؟

چرا حلزون، چون اصولا این حیوان موجود بسیار محترمی است. همین که مشکل مسکن و سرزمین خودش را حل کرده پیشرفت بزرگی است. یعنی من لذت می‌برم وقتی می‌بینم حلزون خانه‌اش را دنبال خودش می‌برد بقول فرهاد به هر کجا که خواست. «ای کاش آدمی می‌توانست وطنش را ببرد به هر کجا که خواست.» شاید یک مقداری هم من حلزونیت وجودم بالاست. جالب است که بدانی خانه‌ای که امروز در بروکسل دارم در آن زندگی می‌کنم و هفت سال است ساکن آن هستم، خانه‌ای است که طولانی‌ترین اقامت زندگی‌ام را در یک جا داشتم. من از زمان تولد تا سن ۴۵ سالگی که از ایران بیرون آمدم در ۴۰ خانه زندگی کردم، و البته در ده شهر. یعنی بطور متوسط من در هر سال یک خانه و هر چهار سال یک شهر عوض کردم، تا زمانی که در ایران بودم. شاید یک جور اجدادم حلزون بودند. ولی کلا حلزون بودن را دوست دارم. حلزونیات در حقیقت نوشته‌های خصوصی است. مثل عکس‌هایی که دوست داری توی اتاق کارت بزنی نه عکسی که روی جلد کتاب یا مجله می‌گذاری. واقعیتش این است که این کار برای من خیلی هزینه داشت. یعنی باید بطور منظم مطلبی می‌نوشتم که بابتش دستمزد نمی‌گرفتم و جالب این بود که هیچ کسی هم حاضر نبود چنین مطالبی را با وجود اینکه خود سردبیر‌ها دوست داشتند منتشر کنند. طرف می‌گفت مردم انتظار دارند تو طنز بنویسی. مسخره است. من می‌دانم مردم همه چنین انتظاری ندارند. جالب است که خود این سردبیر‌ها نمی‌توانند تیراژ به دست بیاورند، ولی زرت و زرت درباره نظر مخاطب حرف می‌زنند. آخرش هم حق با اوست چون پول دست اوست. الآن تقریبا‌‌ همان کار را با کمی تفاوت یعنی دادن لحن طنز در راپورت‌هایم در ندای سبز آزادی می‌کنم. خواننده زیاد دارد. ولی دلم نمی‌خواهد طنز بنویسم. می‌دانی! بعضی وقت‌ها با قلبت بنویسی.

 

خیلی ممنون که این همه توضیح دادید، ولی من فقط یک سووالم را پرسیدم.

چشم، از‌این به بعد فقط به سووال جواب کوتاه و روشن می‌دهم. ببخشید.

 

در بخشی از این کتاب‌ها از طنز فاصله گرفتید و به مباحث اجتماعی پرداختید. در این موارد استقبال مخاطب چطور بود؟ چقدر خودتان را در این عرصه موفق می‌بینید؟

من در حوزه طنزنویسی در پانزده سال گذشته همیشه جزو پنج طنزنویس بر‌تر کشور بودم. در ویکیپدیا فهرست ساتیریست‌های مهم جهان (اعم از طنزنویس و مجری تلویزیون و نویسنده تلویزیونی و اجرا کنندگان استندآپ کمدی) نوشته شده، کلا اسم ۵۲ طنزنویس معاصر آمده است. از این‌ها ۴۲ نفر انگلیسی زبان هستند، از آمریکا و انگلیس و کانادا و استرالیا، شش نفر از ایتالیا و آلمان و فرانسه و روسیه هستند، از ایران نام مرحوم صابری و من آمده و جز من که فکر می‌کنم زنده هستم، فقط نام یک طنزنویس از می‌انمار، یک طنزنویس اسرائیلی و یک طنزنویس لبنانی هست. می‌توانم ادعا کنم که من از نظر کار طنز جزو طنزنویس‌های بر‌تر و پرکار ایرانی هستم. البته سووال شما این نبود، ولی مجبورم از خودم تعریف کنم تا به پاسخ برسم. پس من طنزنویس هستم و در این شکی نیست. اما وقتی داستان می‌نویسم، من فقط یکی از صد داستان نویس ایرانی هستم و یکی از متوسط‌ها. در مورد مصاحبه مطبوعاتی من ادعا دارم. چند کتاب بسیار پرفروش من مصاحبه‌های من با شخصیت‌های سیاسی است. کتاب در خشت خام (گفتگو با احسان نراقی) حدود ده بار با تیراژ ۵۰۰۰ نسخه در ایران چاپ شده. من قبل از اینکه طنز بنویسم منتقد سینمایی و دبیر سرویس سینمایی مجله یا سردبیر مجله سینمایی بودم و قبل از اینکه طنز بنویسم سال‌ها مقالات اجتماعی و گاهی سیاسی می‌نوشتم. از نظر خودم نوشته‌های من در حوزه هنر خوانندگان زیادی دارد. این خوانندگان در دایره مشترک با خوانندگان طنز من نیستند. اما من مقاله سیاسی هم می‌نویسم، گاهی تحلیل می‌کنم و گاهی مقاله‌هایم تا حد مانیفست صادر کردن می‌رود. در هر دو حالت استقبال خواننده کاملا به توافق نظرش با من بستگی دارد. به همین دلیل حتی فلان حزب سیاسی تندرو یا شخصیت سیاسی تندرو وقتی مطلب طنز مرا می‌خواند، می‌خندد و می‌گوید برای چی سیاسی می‌نویسی خودت رو خراب می‌کنی؟ درست برعکس وقتی کسی مطلب سیاسی جدی من را باب میل خودش می‌بیند، می‌گوید: می‌شه طنز ننویسی، این مقالات سیاسی تو رو دوست دارم. واقعیت این است که من وقتی طنز می‌نویسم یا داستان می‌نویسم یا در حوزه هنر می‌نویسم، احساس می‌کنم دارم تولید می‌کنم. دارم خلق می‌کنم. ولی وقتی درباره سیاست می‌نویسم فکر می‌کنم دارم وقت تلف می‌کنم. قبلا خیلی بیشتر احساس بدی برای سیاسی نوشتن داشتم. ولی مدتی است که فکر می‌کنم این اجتناب از سیاست بازتاب آن بی‌مسوولیتی ایرانی ماست و اینکه دوست داریم در روزهایی که هوا خوب نیست توی خانه بمانیم. به نظرم این فریبنده است که فلان نویسنده درجه سه مطالب سیاسی که اصلا هم نویسنده خوبی نیست، خودش موضع سیاسی داشته باشد و به تو بگوید که روزنامه نگار باید مستقل باشد. توی چشم آدم نگاه می‌کنند و دروغ به این بزرگی می‌گویند.

 

کتابهای تو فروش آنلاین داشت، چه تجربه‌ای از فروش آن‌ها داری؟ خوب است؟

نه، حداقل کتابهای من پرفروش نبوده. دلایل مختلفی دارد. اول از همه برمی گردد به اینکه من موفق نشدم جوری بنویسم یا کارم را معرفی کنم که پرفروش شود. در حالی که من جزو تولید کنندگان موفق اینترنتی هستم، ولی هنوز بازار را پیدا نکردم. این بازار را بلد نیستم. مثلا می‌توانم برنامه در یوتیوب بگذارم که ۱۵۰ هزار بازدید کننده داشته باشد، ولی نمی‌توانم این کار‌ها را از طریق بازار اینترنتی عرضه کنم. نکته دیگر عادت نداشتن مردم ما به خرید اینترنتی کتاب است. این مشکل جدی است. مردم ما ترجیح می‌دهند که کتاب را مستقیما بخرند. چیز عجیبی هم نیست. هنوز اول راه هستیم. چاره‌ای هم جز رفتن این راه نداریم. من باید همین اول راه بیافتم و بروم تا راه باز شود. قبلا در مقاله‌ای نوشته‌ام که مهم‌ترین مشکل کتاب برای کشور بزرگی مثل ایران توزیع کتاب است و ما حتی در درخشان‌ترین دوره تولید کالاهای فرهنگی در عصر اصلاحات با وجود کمک‌های بسیار دولت اصلاحات نتوانستیم مشکل توزیع را حل کنیم. به نظرم در ایران آینده بازار اینترنتی می‌تواند مشکل کتاب را در ایران حل کند.

 

حضور گسترده شما در شبکه‌های اجتماعی و ارتباط با مخاطب چقدر در معرفی این کتاب‌ها نقش دارد؟

خیلی موثر است. نه فقط در مورد کارهای خودم بلکه در مورد بازار داخل ایران هم موثر است. مثلا وقتی من در مقاله‌ام کتاب یا سی دی را معرفی می‌کنم،خیلی‌ها سراغ کتاب و سی دی می‌روند. برای من کلی موسیقی و کتاب می‌رسد که معرفیشان کنم. من هم کارهای خودم را معرفی می‌کنم و هم کارهای بقیه را. البته به موانع مهم ما هم فکر کنید. ما اگر عرب بودیم یک میلیارد مخاطب داشتیم، یا اگر اسپانیولی بودیم یا اگر انگلیسی بودیم که دیگر هیچ، ولی ما به فارسی می‌نویسیم، یک دولت احمق داریم که مانع نویسنده است و یک کشور بزرگ داریم که از ۲۰۰ شهرش فقط در ده شهر کتابفروشی خوب وجود دارد و پنج میلیون مهاجر پراکنده داریم که وقتی صدای فارسی می‌شنوند از همدیگر فرار می‌کنند.

 

استقبال و تیراژ کتاب‌ها به چه شکل بوده و کدام یک موفق‌تر بوده؟

راستش را بخواهی نمی‌دانم. تقریبا بیش از شش ماه است که آمار فروش را ندارم. فقط از طریق کسانی که کتاب‌ها را می‌خوانند می‌فهمم که یک کتاب بیشتر مورد توجه است آن یکی کمتر. به دلیلی که روشن است کتاب‌های لیموترش، نیمکت عشاق، کوچه بن بست و خانه امن که داستان است بیش از همه فروش داشته و کشکول علیرغم اینکه قیمت دو جلدی‌اش صد دلار است، خریدارانش خوب‌اند و به دلیلی که کاملا برایم مبهم است کتاب از کربلا تا شام جزو کتابهای پرفروشی است که به بازار فرستادم.

 

فیلترینگ و عدم حضور مستقیم مخاطبان داخلی چه تاثیری در بازار کتابهای شما دارد؟ آیا باعث محدودیت دسترسی نشده؟ بازخورد این کتاب‌ها در داخل چگونه بوده است؟

ببینید، بازار اصلی ما اول شهر تهران و بعد کشور ایران است. اگر کتاب من مثلا ۵۰ هزار خواننده بالقوه داشته باشد، ۴۵ هزار نفرشان در تهران زندگی می‌کنند و نهایتا ۴۰۰ یا ۵۰۰ نفر در خارج از ایران. محروم شدن از بازار ایران بزرگ‌ترین مصیبت ماست،اما این ربطی به فیلترینگ ندارد. یعنی دوستداران کتابهای من مشکلشان این نیست که از کتاب من خبر ندارند. اتفاقا بطور دقیق می‌دانند کتاب‌ها چیست و قیمتش چند است و چطوری باید خریده شود ولی دسترسی ندارند. بازار ایران بسته است. فرض کنید خودم هم شخصا کتاب را بگذارم توی پاکت و بفرستم به داخل کشور. تجربه ارسال پستی هم ناموفق بوده. تا وقتی وارد بازار جهانی نشویم،عملا این کار‌ها نتیجه نمی‌دهد. وقتی هم وارد بازار جهانی شدیم اینقدر آدم حسابی در ایران داریم که می‌توانند سیستم جدید چاپ دیجیتال را سریع وارد بازار ایران کنند. من زمانی که این کار را دو سال قبل جدی گرفتم و نیمی از وقتی را که به فروش آن برای گذران زندگی برای این کار صرف کردم، به این امید بود و هست که برای آینده راهی که انتخاب کردیم بهترین راه است. شاید هم تنها راه. ما اولی‌ها هستیم.

 

برنامه‌های استندآپ کمدیتان برای فروش کتاب چطور است؟

عالی است. مثل چاپ اسکناس است، کتاب را به تعدادی که لازم داری و معمولا قابل حدس است می‌بری، همه را می‌خرند، امضا می‌کنی و نامشان را هم می‌پرسی و خیلی راحت پول کتاب را می‌دهند. مردم ما عادت دارند کتاب را بردارند، ورق بزنند بعد بخرند، من از ژانویه ۲۰۱۳ برای یک تور استندآپ کمدی به آمریکا می‌روم و تقریبا در همه جای آمریکا و احتمالا کانادا برنامه خواهم داشت. کتابهای قبلی و جدیدم را هم می‌برم.

 

آیا این تعداد زیاد کتاب‌ها و پر کاری، به نظر خود شما و منتقدین آثار شما به محتوای اثر و به میزان تاثیر گذاری آن اسیب نزده است؟

نظر منتقدین را که حتما از خودشان باید بپرسید، ولی نظر خودم را می‌توانم بگویم. اول از همه اینکه من وقتی سال ۱۳۷۸ تصمیم گرفتم ۱۲ کتاب در یک سال منتشر کنم، آقای شمس الواعظین گفت این کار را نکن، یکی یکی و هر سال یک تا دو کتاب منتشر کن. من هم چون خیلی دوستش داشتم گفتم چشم، ولی هر دوازده کتاب را فرستادم بازار. شمس الواعظین هم یک کتاب یادداشت‌های سردبیر را به بازار فرستاد. از قضا در سال ۱۳۷۹ فکر می‌کنم ۱۴۵ هزار نسخه از کتابهای من بفروش رفت. من در یک دوره پنج ساله از ۱۳۷۸ تا ۱۳۸۲ تعداد ۴۵ کتاب را در ایران منتشر کردم که فکر می‌کنم این عاقلانه‌ترین کار من بود. اصولا من به رابطه زمان و تولید معتقد نیستم،بخصوص در مورد نویسندگان خلاق ایرانی. نویسندگان ایرانی دائم در حال وراجی و چرند گفتن درباره آثارشان هستند. بابا بنشین بنویس. یک سال قد قد می‌کنند آخرش یک تخم کف‌تر می‌گذارند بعد هم تلفن پشت تلفن به این و آنکه از کار من تعریف کن. مشکل ما تنبلی است، تقریبا در همه چیز. سه روز قبل زندگی رینر وارنر فسبیندر که همیشه مصداق بارز نبوغ و خلاقیت برای من است مرور می‌کردم. این آدم در سن ۲۰ سالگی اولین فیلم تلویزیونی‌اش را ساخت. در سن ۳۷ سالگی هم خودکشی کرد. او در طول هفده سال زندگی‌اش ۴۰ فیلم بلند سینمایی ساخت که حداقل سه فیلم او جزو صد فیلم بر‌تر جهان است، ۲۶ سریال تلویزیونی ساخت و ۱۵ نمایش روی صحنه برد. او نویسنده، آهنگساز، فیلمبردار، کارگردان، بازیگر، نمایشنامه نویس و تقریبا همه کاره سینمایی بود. همین دو روز قبل داشتم زندگینامه می‌رچا الیاده رومانیایی را می‌خواندم. این آدم که به پنج زبان می‌نوشت جز اینکه فارسی و سانسکریت را هم می‌خواند، آنقدر اثر تولید کرده که وحشت می‌کنید وقتی زندگینامه‌اش را می‌خوانید. اینکه من یک داستان کوتاه می‌نویسم و پهن‌اش می‌کنم روی بند رخت و شش ماه با بادبزن هی بادش می‌زنم، این دیگر از انبساط اسافل هموطنان عزیزمان است. تولید کیفیت به زمان ربطی ندارد. البته دقت مهم است. البته خوب نوشتن مهم است. ولی مشکل ما این‌ها نیست. ما سیستم خوب ویرایش و ترجمه نداریم. نویسنده که نباید کار خودش را ویرایش کند. یک کتاب من به ایتالیایی ترجمه شد، پنج نفر بعد از دو ترجمه ویرایش‌اش کردند. شما باید دنبال ویراستار بدوید، اصلا مترجم در مملکت امام زمان خدایی می‌کند. جمع کنم حرفم را. اگر کار من کیفیت ندارد، یا فلان کار من کیفیت ندارد ربطی به زمان ندارد. به مشکلات و ضعف‌های خودم مربوط است وگرنه نویسنده باید بتواند روزی پنج هزار کلمه بنویسد. اصلا نویسنده جز نوشتن چکار دارد؟

چه کتاب‌های منتشر نشده‌ای در این سه سال ماند؟

فقط فهرست کارهای مانده‌ام را که تا سه سال دیگر باید بنویسم و نصفه مانده می‌گویم: کاوشی در طنز ایران (ده جلد است و دو جلد آن قبلا کار شده و تا سال آینده تمامش می‌کنم)، میراث طنز پارسی (چهار جلد آن منتشر شده و یازده جلد آن یعنی نوادر راغب، رستم التواریخ، کدو مطبخ قلندری، بهلول، کلیله و دمنه، تذکره یخچالیه، عجایب المخلوقات و غرائب الموجودات، موش و گربه و موش، کلثوم ننه، تادیب النسوان و معایب الرجال، چرند و پرند مانده است)، رمان‌هایی که دارم کار می‌کنم اینهاست؛ خاکستری، پیتزا، لیلای مجنون، نذر، سرگشته، زارستان بزرگ، نارنج، شب‌های سفید، بکلی سری، مجموعه داستانهای کوتاهی که باید بازنویسی شود شامل مجموعه‌های؛ میدان انقلاب، مفت آباد، قصه‌های بروکسلی، تومبک شماره دوازده، مجموعه کتابهای موسیقی راک (تاریخ موسیقی راک در ایران تا یک ماه و نیم دیگر منتشر می‌شود، کیوسک، محسن نامجو، اوهام تا تابستان آینده منتشر می‌شوند.) روی تاریک ماه (مجموعه مقالات درباره ۵۰ ترانه‌ای موسیقی راک که دوست دارم)، فرهنگنامه طنز ایرانی، روزشمار یک انقلاب (چهار جلدی است و تا سال آینده منتشر می‌شود)، انقلاب یا اصلاح، زنان علیه زنان (گفتگو با مهرانگیز کار)، فرهنگ واژه‌های خیابان، سفرنامه باکو (تا تابستان سال آینده منتشر می‌شود.) و «ما بی‌شماریم» (روزنوشت‌های دو سال جنبش سبز از بهمن ۸۷ تا بهمن ۸۹). این موارد کارهایی است که در دست دارم و احتمالا اگر تمامشان کنم و خودم تمام نشده باشم کارهای تازه‌ای به آن اضافه می‌شود.

 

 

چه تجربه‌های مشترک با دیگر هنرمندان داشتید؟

من در این سه سال یک کار به نتیجه رسیده با رضا عابدینی داشتم. یک کار تمام شده بی‌نظیر با یکی دیگر از دوستان داشتم که چون منتشر نشده حرفش را نمی‌زنم. همین.

 

چه جوایزی در این سالها گرفتید؟

من فقط در سال ۲۰۰۵ جایزه بنیاد پرنس کلاوس را گرفتم که البته برنده اول آن از آفریقای جنوبی بود و من یکی از ده طنز‌پردازی بودم که از سایر کشورهای جهان برنده شده بودم. دو سال قبل هم جایزه پوچینی را از شهر ویارجو از سوی روزنامه نگاران ایتالیا گرفتم. من و یک نویسنده انگلیسی برنده‌های خارجی جشنواره بودیم و بقیه برنده‌ها ایتالیایی بودند.

 

با توجه به نشر غیر قانونی و دانلود غیر مجاز آیا این موضوع به کارتان آسیب نمی‌زند؟

فکر کنم در سال ۱۳۷۱ در تهران برف سنگینی آمد، خانه من در گیشا بود. همسایه ما ماشینش توی برف گیر کرد. هر چه هل دادند که ماشین را ببرند توی خانه موفق نشدند. بالاخره پدر تصمیم گرفت ماشین را توی کوچه بگذارد و برود. ماشین را قفل کردند و رفتند. موقع رفتن پسر بزرگ خانه گفت: پدر! قفل فرمون رو هم بزنیم دزد نبردش. پدرش گفت: پسر جان! من سوئیچ دارم، ماشین مال خودمه، پنج تا هم شما بهم کمک کردین، نمی‌تونم ماشین رو تکون بدم، دزد چطوری می‌تونه این ماشین رو ببره. حالا داستان ماست. من خودم بیست تا کتاب رسمی در آمازون دارم و ۴۵ کتاب در تهران و سه کتاب فرنگی به فرانسه و ایتالیایی، من نمی‌توانم از کتاب خودم که نشر قانونی دارد سود ببرم، اگر کسی کار مرا غیرقانونی نشر کرد و سود برد نوش جانش. چاپ قاچاق در ایران که تازه جایزه هم می‌دهم. دانلود غیرقانونی هم نمی‌شود کرد.‌ای بوک‌های ما همه قفل و بست دارند. اگرهم کسی این کار را کرد، من راضی‌ام. خدایا! نبرش جهنم.

 

آفات نشر الکترونیک چیست؟

همین که به خدا گفتم.

 

 

کنسرت تازه محسن نامجو در آمستردام برگزار و با استقبال علاقه مندان موسیقی روبه رو شد.در این کنسرت که حدود چهار صد نفر شاهد ان بودند ، محسن نامجو گوشه هایی از سبک های راک، سنتی، بلوز، محلی را اجرا  کرد.

کنسرت  در دو قسمت ۳۵ دقیقه و ۶۰ دقیقه اجرا و ۱۵ قطعه از آلبوم‌های ترنج

الکی و البومی که در دست انتشاراست، اجرا شد.محسن نامجو که گروه خود را به همراه نداشت ، شعرهایی ازمولوی، حافظ، شاملو ورضا براهنی را در اثاری که تما ما آوازی بودبه

اجرا در آورد. این کنسرت با اجرای  قطعه «همراه شو عزیز » که توسط جمعیت همراهی می شد به پایان رسید

 

link

 

یوسف: پیامبر دردسرساز

دوماهنامه»کیهان کاریکاتور»وابسته به مؤسسه کیهان که زیرنظرحسین شریعتمداری، نماینده آیت‌الله خامنه‌ای اداره می شود در شماره مرداد و شهریور خود کاریکاتوری را در صفحه ۴۹ منتشر کردکه اعتراض گسترده ای را سبب شد و به معذرت خواهی به سبک کیهان منجر شد. امری که نتوانست مانع توقیف دو ماهنامه کیهان کاریکاتوربه دلیل «انتشار کاریکاتور موهن درباره حضرت یوسف (ع)» شود.

کاریکاتورکه عنوان «زلیخا شو» داردبه حضرت یوسف یکی از پیامبران مورد اشاره درکتب اسمانی ادیان ابراهیمی مانند قران تورات و انجیل مربوط می شود؛و اشاره به این آیه از قرآن است: فلما رأینه اکبرنه و قطعن ایدیهن وقلن حاش لله ماهذا بشرا ان هذا الاملک کریم- هنگامی که زنان مصری یوسف را دیدند مبهوت وی شدند و دست های خود را بریدند و گفتند به خدا این شخص بشر نیست او فرشته گرامی است.

در کاریکاتور کیهان کاریکاتور، حضرت یوسف در حالیکه فقط شورتی رنگی بپا دارد، در یک سالن مد ایستاده است و زنانی که زلیخا انها را دعوت کرده وهمگی حجاب اسلامی دارند، دستان خود را به دیدن زیبایی او می برند می برند.

چنین کاریکاتوری در شرایط معمولی اعتراضی را برنمی انگیخت، اما انتشار آن بلافاصله بعد ازجنجال بر سر فیلم «موهن» وچندکاریکاتوردریک نشریه فرانسوی؛ سخت موردتوجه قرار گرفت. بویژه اینکه کیهان تهران که در مرکز آتش افروزی به بهانه کمترین » اهانت» علیه مذهب قرار دارد، ناشر این کاریکاتور بود.

فضای عمومی واکنش کاربران را می توان درگزیده مطالب و تصاویر شبکه های اجتماعی دید.

 

 اعتراض و پرسش

یکی از کاربران ارزشی در»فرندفید «نوشت:»عدم برخورد با اين نشريه و صدور بيانيه‌هاي پي در پي و موضع‌گيري‌هاي تند ساعت به ساعت در خصوص اين نشريه که وابسته به موسسه کيهان و حسين شريعتمداري است اين شبهه را ايجاد مي‌کند که آيا برخي از رسانه‌ها در سايه‌اي از امنيت قرار دارند؟»

شبکه های اجتماعی دیگر، مانند فیس بوک وتوئیتر، به این رویداد چنین واکنش نشانه داده اند.
- کیهان توقیف شد ؟بسته شد ؟ کاریکاتوریستش بازداشت شد ؟ سردبیرش رفت آب خنک بخوره؟ این توهین نیست؟ کی جوابگوی ذهن پرسش گر جووونمردمه: دی…

- برادر من تازه بعد از این همه نشانه های واضحی که در کاریکاتور هست، بعید نیست برداشت توهین شود؟! البته وقتی ایشون می گویند که در این كاریكاتور هیچ نام یا اشاره ای به آن پیامبر بزرگوار نیامده است، ما باید احتمالا قبول کنیم چون ایشان مدیرمسئول کیهان هستند!! خسته نباشید آقای شریعتمداری…کاشکی به جای اینکه این همه توجیه کنید و از شیمیایی بودن مدیرمسئول آن مجله سخن بگویید، اصلا واکنشی به حواشی آن کاریکاتور نمی دادید…

 

 

- وزیر ارشاد در جشنواره بعدی از این نشریه حتما تقدیر به عمل میاورند.
- این کاریکاتور در هر روزنامه دیگری چاپ میشد، عوامل خودجوش در حال غُلغل بودند.

- پیشبینی برنامه تاریخ دیانت صدا و سیما بعد از چاپ کاریکاتور کیهان :ببین عزیزدلم، خوشگلم، خانومی، دنیا به آخر نرسیده که، چرا چشماتو باز نمیکنی دور و اطرافتو ببینی؟ اینهمه پسر خوشتیپ، یکیش جلوت واستاده، بیخیال یوسف ! -جنتی درحال زدن مخ زلیخا….


-از آقای حسین شریعتمداری چون نقد مد گرایی با استفاده از آیات و روایات قرآنی تشکر خواهد!والله اخه دوستمون قرار کاندید بشه!

-این جماعت دیوانه هستن این کاریکاتور که ته خندست اون دفعه انیمیشن حضرت يوسف رو گذاشته تلويزيون, بعد زليخا گير گير که اگه عزيز مصر بميره تو جانشينش ميشى نه بوسی نه لبی , حضرت يوسفم ميگه نهههه, اين حرفت گناهه!
زليخا ميگه منو ببين خره تو قران نمیگفت منوببین , خب تو جانشينش ميشى!!!
حضرت يوسف ميفرمان که نهههه نگاهت نميکنم, نگاه به تو گناهه!خب فيلم نسازين, چه کاريه….


-اقا این حضرت یوسف کیهان داره روی یه صلیب راه میره به این دقت کردید؟
به نظر شما خياط در کوزه مي‌افتد
دقت کرده اید که برخلاف شرق کاريکاتوري که به تمسخر حضرت يوسف در کيهان کاريکاتور چاپ شده است و هنوز کسي کاري بکارش ندارد

- ژانر بعدی روزنامه جمهوری اسلامی : نکش عوضی جر خورد..
حضرت یوسف در حاله فرار از زلیخا-پاره شدن پیرهن-عوضی دیروز خریده بودمش مارک دار بود

 

 

- دوستان در مورد کاریکاتور شرق باید گفت که مسلما اینا هیچ ارزشی برای کشته های جنگ قائل نیستن وگرنه، اگه ارزشی واسه اون جوونا قائل بودن که این طور گوشت دم توپشون نمی کردن، اون امر مقدسی که از نظر اونا به لجن کشیده شده بود سیاست سی ساله ی جنگ نعمت است، بود
- چه عجب یه مطلب درست حسابی تو کیهان دیدیم.
ولی از آنسو ما که هیچی، آقایون مراجع خجالت نمیکشید داستان شخصی که در قرآن اومده مسخره شده و سکوت پیشه کردید!!؟

- آقای شریعت مدار ایا میدانید :سوره‌ی توبه آیات ٦٥ و ٦٦ وَلَئِن سَأَلتَهُم لَيَقولُنَّ إِنَّما كُنّا نَخوضُ وَنَلعَبُ قُل أَبِاللَّـهِ وَآياتِهِ وَرَ‌سولِهِ كُنتُم تَستَهزِئونَ. لا تَعتَذِر‌وا قَد كَفَر‌تُم بَعدَ إيمانِكُم- یعنی:اگر از آنان بازخواست کنی می‌گویند بازی و شوخی می‌کردیم بگو آیا به خدا و آیات او و پیغمبرش بازی و شوخی میکنید. عذرخواهی نکنید شما پس از ایمان آوردن کافر شده‌اید.

 

 توجیه به سبک کیهان

سرانجام بعد از یک هفته، حسین شریعتمداری، انتشار این کاریکاتور رابه سبک کیهان توجیه کرد.

فارس خبرگزاری که به تعبیرمحمود احمدی نژاد متعلق به یک نهاد نظامی است از قول حسین شریعتمداری نوشت:»در آخرین شماره دو ماهنامه کیهان کاریکاتور که با مدیر مسئولی کاریکاتوریست برجسته و طراز اول کشورمان، برادر متعهد و جانباز آقای سید مسعود شجاعی طباطبایی منتشر می‌شود، کاریکاتوری به چاپ رسیده که هرچند موضوع آن انتقاد به «مدگرایی» و دور شدن جوامع از داشته‌های سنتی و ملی خود بوده است ولی کج‌سلیقگی در انتخاب سوژه آن به گونه‌ای است که بعید نیست در برخی از برداشت‌ها، حضور حضرت یوسف علیه‌السلام را در محفلی که زلیخا با شرکت زنان مصر ترتیب داده بود، به ذهن متبادر کند. در این کاریکاتور هیچ نام یا اشاره‌ای به آن پیامبر بزرگوار نشده است و پوشش زنان نیز برگرفته از پوشش سنتی و متداول دوران قاجاریه، یعنی سرآغاز ورود مدرنیته به کشورمان است. موسسه کیهان ضمن پوزش از این خطای ناخواسته، آمادگی خود را برای پذیرش هر نوع برخورد قانونی از سوی مراکز و مراجع ذیربط اعلام داشته و تاکید می کند که این گونه نظارت ها را برای حفظ فضای رسانه ای میهن اسلامی ضروری و در خور استقبال نیز می داند.

و سرانجام: هیئت نظارت بر مطبوعات «نشریه «کیهان کاریکاتور» به دلیل انتشار کاریکاتور موهن نسبت به ساحت مقدس حضرت یوسف (ع) با استناد به مواد ۶ و ۱۲ قانون مطبوعات توقیف و مقرر شد پرونده آن جهت رسیدگی به دادگاه ارسال شود.»

 

 

باز دست در دست هم…..

 

 

عصر روزشنبه دو زمین لرزه به قدرت ۶ و ۳ و ۶و ۴ دهم ریشتر آذربایجان شرقی را لرزاند. این زلزله بازتاب وسیعی در شبکه های اجتماعی داشت؛ ایرانی های سراسر دنیا از طریق فیس بوک،توئیتر و… شروع به اطلاع رسانی و جمع آوری کمک های نقدی و غیر نقدی برای یاری رسانی به مردم زلزله زده ی شمال غرب ایران کردند. در کنار این موج گسترده همدردی و یاری رسانی در شبکه های اجتماعی و اطلاع رسانی در سایت های خبری خارج و داخل کشور و در حالی که دو روز از وقوع زلزله در آذربایجان ایران می گذشت صدا و سیمای جمهوری اسلامی بی تفاوت به موضوع زلزله به پخش برنامه های عادی خود پرداخت؛ شبکه خبر مستند از سومالی پخش می کرد، شبکه ای دیگر جنگ شادی و شبکه سه خنده بازار و تنها در بخش های خبری، آنهم با تاخیر، مثل هر خبر دیگری، خبر زلزله نیز پوشش داده شد.

واکنش منفعلانه صدا و سیما با انبوه اعتراض مخاطبان در شبکه های اجتماعی مواجه شد. به دنبال این اعتراض ها صدا و سیما با چرخشی ۱۸۰ درجه ای اقدام به پوشش خبری گسترده زلزله در شمالغرب ایران کرده است. در این مطلب به قسمت هایی از واکنش های کاربران در فیس بوک به وقوع زلزله و همدردی با مردم آذربایجان اشاره می کنیم.

- سلام هموطن…اینجا آذربایجان است.سر ایران. یک عمر جک گفتی سکوت کردم،مسخره کردی حرفی نزدم.بیگانه حمله کرد بابک خرمدین را دادم.جنگ شد باکری ها را دادم.رضازاده، دایی، ساعی، شادی را به خانه هایتان آوردند. باز گفتی و گفتی. این بار خانه ام ویران شده. پدر مادر و خواهر و برادرم زیر آوارند. کمکم کن..

- کشورم لطفا با مردمانم مهربان باش تو قالی هزار رنگی

قالی نیمه بافته ات

رج به رج

سخن از هزاران سخن می گویند…

سکوت مبهم این قالی، پر از فریادهایی است که از عمق جان بر فراز آسمانها گسترده می شود

این نیمه قالی، کاملترین فرشی است که بشر به خود دیده!

- چشم باز کنید و ببینید که اقوام ایرانی چگونه با هم متحد شده‌اند.

- این روزها از همراهی شادم من مردم سرزمینم را دوست دارم… من به مردم سرزمینم عشق می ورزم… من در کنار مردم نازنین وطنم آرام تر هستم… مردمی که سالهاست بار برچسب های سنگین دوروئی، دورغ گویی، بی فرهنگی و خودخواهی را بر دوش می کشند.

 

 

- آسوده بخواب، جانِ مادر!

خاک هم بالش بدی نیست

وقتی هر روز

به دیدارت می‌آیم

در آغوش می‌گیرمت

گرمت می‌کنم!

- رییس جمهوری صبح روز دوشنبه به منظور شرکت در نشست اضطراری همبستگی اسلامی، عازم عربستان شد! نشستِ اضطراریِ همبستگی‌ِ اسلامی؟ ج…شِ بی‌ همه چیز… بمیری که اینقدر بیشرفی ریس جمهور من محبوس وگرنه امروز میان مردمم بود

- زلزله بم ۴۴ هزار کشته (تقریب) داشت و این همه بیا و برو نشد. یا انگیزه ها افزایش پیدا کرده یا بهانه ها یا این که اون موقع هنوز فیس بوک به دنیا نیامده بود..

- آقای خامنه ای زلزله تمام شد. اما ما هنوز تکان می خوریم و شما خون مردم را!!!

 

 

- این زلزله حس عجیبی برام داشته طرف جون میکنه، تلاش می کنه، سختی می کشه، بی خوابی می کشه، میره المپیک، تو المپیک، جون می کنه، تلاش می کنه، سختی می کشه، قهرمان می شه، مدال طلا می گیره، بعد وقتی می بینه زلزله اومده و مردم کشورش دارن سختی می کشن، بدون ریا حاصل تلاششو تقدیمشون می کنه، درود به شرفت رضایی.

- این روزها نصرت رحمانی هم با ماست بهانه نیاور برای بی تفاوتی که بهانه در رگ من شیهه می کشید: نخواب / زمان بیداری ست

- بيمارستان اصلي هريس، بعد از بیست و پنج سال سال عمليات ساختماني هفته پيش افتتاح شد و اكنون با خاك يكسان شده است، گويي اصلا چنين مكاني احداث نشده بود….

پ ن : درود بر اين دولت خدمتگذار

- بعد زلزله داشتم فکر میکردم به قسمتی از فیلم توقیف شده حاجی واشنگتن اثر علی حاتمی : باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است، سیل و زلزله از معصیت مردم…

- چند جا دیدم چند نفر از خشم خدا و بلای الهی نالیده بودن.که آی خدایا،چرا واسه ما بد میخوای و داری ما رو به خاطر بی اعتقادیمون یا اعمال بدمون مجازات می کنی!!برو رد کارت باید برم اذربادگان زخم بوس مردم شریفم

- يك اتفاق خوب :

هنوز همه ايراني هستيم و براي هم جونمون در ميره :

آذربايجان يادمان آورد اينجا هنوزم ايران است !

و پرچمي سه رنگ و خوش

مدتها بود مردم ام رو آنقدر عاشق نديده بودم !

 

 

- ابراز همدردی کریس دی برگ خواننده مشهور ایرلندی در فیسبوکش با زلزله زدگان ایران:قلب من با تمام کسانی است که در زلزله وحشتناک ایران صدمه دیدند.

- بر و بچه‌ها دارن کم کم آماده می‌شن برن به مناطق زلزله زده براشون موسیقی و تاتر و برنامه‌های شاد اجرا کنند.

- رضا خندان می نویسد: نيازي به آمدن زلزله نيست، در شرايط عادي هم كه از كنار روستاهاي محروم مناطي كه اكنون گرفتار زلزله شده‌اند عبور مي‌كنيم نماي اغلب آنها به يك روستاي مخروبه و زلزله زده بيشتر شباهت دارد تا يك روستاي آباد. تنها نشان زندگي در آنها وجود پرچمي است. كه در قبرستان مشرف به روستا، بر سر مزار جانباختگان جنگ، در اهتزاز است. پرچمي كه تنها سهم آنان از دنياي اطرا‌فشان است.

- زلزله اگرچه دل همه را به درد آورد ولى نيمه ى پرى هم داشت، و آن اينكه به تمام جهان نشان داديم كه ما مردمان كشور هزار قوم، ملتى واحد هستيم و اين ملت حسابش از حكومت جداست!

- دست به دست هم، من…تو…ما، برای ایران…/

مدتها بود که اینچنین دور و نزدیک دست به دست هم نداده بودیم

- سراخر متنی از نوید خانجانی را میخوانید که دردهای زیادی را به تصویر کشیده است:

«این سطرها را با اشک می نویسم و بیش از پیش به مردم کشورم، به دوستانم و آن هائی که کار و خانواده و هرآنچه داشته اند رها کرده اند و به صورت خودجوش برای تسکین دردهای زلزله زدگان به مناطق زلزله زده اعزام شده اند می بالم و دست آنهایی را که خالصانه و متواضعانه به هموطنانشان کمک می کنند می بوسم.

به قلب با محبت آن زندانی بیگناه تازه به مرخصی آمده که خودش را به مناطق زلزله زده رسانده و تلاش می کند قلب کودکان بازمانده از آوارها را کمی شاد کند..

به زن و مرد و پیر و جوانی که صف های انتقال خون را با آستین های بالا زده شان پر کرده اند..

به رفقایم که زیر حکم زندان و تحت انواع تهدید و فشار قرار دارند و فکر و وجودشان در اهر و هریس و ورزقان است و به تقسیم کمک ها مشغولند.»

به آن کسی که مادر ناتوان و بیمارش را به دست خدا سپرده است و دلش برای کودکان و خانواده های زلزله زده و بهبود وضعیت اسفبار آن ها می تپد..

به آن هائی که از کار و زندگی در شهرهای خودشان گذشته اند و مشغول جمع آوری کمک ها برای ارسال به مناطق زلزله زده اند..

و به هرکه عضو به درد آمده ی روزگارش را دید و قرار و آسایشش به بیقراری تبدیل شد و از هر راه که می توانست برای مردم کشورش کمک فرستاد..

به اشک های کسی که هنگام اهدای کمک در حد و توان خودش بر روی گونه هایش نقش می بندد..

به همه ی اینها عزت می گذارم و می بالم و بیش از پیش به بودن در کنار چنین هموطنان، دوستان و همراهانی افتخار می کنم..

 

 

- صف مردم برای اهدا خون…صدا و سیما که چیزی نگفته بود، روزنامه ها هم همینطور. شبکه های ماهواره ای هم فیلم و سریالهای آبگوشتیشون رو پخش میکردند. این همه خون از کجا اومد ؟از شبکه های اجتماعی؟

 

 

بعد از چند روز تلویزیون بالاخره فهمید زلزله اومده…؟

 

 

آقای رسانه میلی لطفا با خنده بازار به زخم زلزله‌زدگان نمک نپاشید

 

 

گفت و گوی ابراهیم مهتری با عارف فرمان

 

رمان افغانی روایت مهاجرت یک شهروند افغانستان درکشور همسایه،ایران است. این رمان نزدیک به یک دهه از زندگی افغان‌ها در ایران را روایت می‌کند. رمان با روی کار آمدن ببرک کارمل شروع می‌شود و تا روی کارآمدن دکتر نجیب‌الله به قدرت، ادامه می‌یابد. از بارزترین نقدهایی که به این کتاب وارد شده‌است میانه بودن سبک آن بین دو سبک سفرنامه و رمان بوده‌است.

عارف فرمان نویسنده این رمان بعد از اتمام دوره دبیرستان از افغانستان به ایران مهاجرت کرده و به مدت ۵ سال در شهرهای مشهد و شیراز زندگی کرده است. وی هم اکنون ساکن سوئد است.

برای شروع بهتر است که خوانندگان ما بیشتر با شما آشنا شوند؛ مختصری از زندگی شما در افغانستان ایران و سپس در اروپا به اشنایی خوانندگان ما کمک می کند.

بعد از دوره دبیرستان از افغانستان مهاجر شدم که تا امروز ادامه دارد. این مهاجرت مرا از خاک پاکستان به ایران گذر داد. مدت تقریبا پنج سال را در شهرهای مشهد و شیراز گذراندم. تجارب تلخ و سختی را در ایران به یادگار دارم. البته این تجارب از ان دسته تجاربی بودند که زندگی را به من می آموختند و من بعد از ان دسته تجارب احساس کردم که زندگی دانشگاه و درس نیست بلکه باید چیزی دیگری را از کوره ها آموخت. بعد از آن عازم هندوستان شدم. اکنون بیش از بیست سال سال است که در سویدن زندگی می کنم. در سویدن نیز تجارب جدید تری را یاد گرفتم که خود زمینه ساز این شد تا آنچه مرا با همه نزدیک تر می سازد نوشتن است و از این طریق خواستم گلایه وار رمانی را بنویسم تا شاید این رمان خود زمینه ای خوبی برای نزدیک شدن و وصل شدن این دو ملتی که از هم اند و با هم اند و در یک نگاه مثل بچه های عموی هم دیگرند باشد.

 

شما این تعریف را قبول دارید که ادبیات مهاجران افغان در ایران به دو بخش رسمی و ادبیات نادیده گرفته قابل تقسیم است؟

ادبیات رسمی و ادبیات نادیده گرفته شده اصطلاحات خاصی هستند که در مورد ادبیات مهاجرین افغان در ایران مصداق ندارند. مهاجرین ما در ایران تنها همان ادبیات رسمی را دارند و بس. در میان مهاجرین افغان مقیم ایران ادبیات نادیده گرفته شده اصلاً وجود ندارد. ادبیات نادیده گرفته شده، ادبیاتی باید باشد که جمهوری اسلامی ایران را به چالش بکشد. در میان نویسنده های ایران چنین ادبیاتی وجود دارد. آنانی که از طرف حلقه های مذهبی حمایت نمی شوند، ادبیات خودشان را دارند و آثار شان هم چاپ و نشر می شود، اما از طرف رسانه ها، نهادهای رسمی که جوایز را توزیع میکنند و منتقدین رسمی نادیده گرفته می شوند. به خاطری که نویسنده این آثار یا مخالف حکومت جمهوری اسلامی است و یا از جمع اصحاب نیست.

کتاب افغانی هیچ رابطه ای با ادبیات مهاجرین افغان در ایران ندارد. تنها موضوع اثر، مهاجرین افغان در ایران است.

 

این تقسیم بندی از کجا امده است و شما جزو کدام گروه هستید؟

افغانی رمانیست که در چارچوب سفرنامه نوشته شده است. تاریخ ادبیات شاهد صدها رمان زیبا در این ساختار است. یادداشتهای روزانه، نامه ها و سفرنامه از قدیمی ترین و مشهورترین چارچوبهای رمان اند.

 

این کتاب سفرنامه ای است که در شکل رمان نوشه شده است اما همه جا به ساختار رمان وفادار نمی ماند. چرا؟

من به رمان افغانی خودم به گونه ای یک رمان نگاه می کنم. شخص اول نوشته شده و بگونه ای نگاشته شده که گویا خوانند احساس میکند این باید خاطرات کسی باشد  و این می تواند یکی از علت ها  باشد که سفر نامه خوانده شود. هر چند سفرنامه بودن رمان هم هیچ نقص نیست اما انچه نگاشته شده ریشه در خاطرات اصلی نگارنده ندارد اما ریشه در خاطرات مردم مهاجر افغان مقیم ایران بیشتر دارد و این است که گاهی نویسنده برای زنده ساختن و زنده نگهداشتن خاطرات تلخ داستان را بگونه ای مطرح میکند که برای خواننده قابل لمس باشد. و این نتیجه ای کار میشود که خاطرات و یا سفر نامه میخوانندش. خوشحال ام که دوستان این را سفر نامه خوانده اند چون سفر نامه باید نزدیک تر به واقعیت ها باشد تا یک رمان و از این رو میدانم که دوستانی که این رمان را سفر نامه میخوانند بیشتر به بخش واقع بینی های این رمان فکر کرده اند. و اما نوع نگارش هم زبان خاطرات است و این ساده ترین زبانی است که غمهای یک ملت را می تواند باز گو کند و فکر میکنم که در این ارتباط رمان افغانی رمان موفقی بوده که توانسته در بین مردم افغان و ایرانی خوب مطرح شود.

 

این کتاب روایت مستقیم دیده های نویسنده است یا بخش مهمی از ان به تخیل بر میگردد؟

رمان افغانی از رویداد ها و حوادث واقعی الهام گرفته است. علی و دیگر شخصیت های رمان زاده تخیل اند، اما حوادثی که در رمان افغانی شرح داده شده است، حوادثی هستند که از طرف نویسنده دست چین شده و در ساختار رمان کنجانیده شده اند.

 

چرا نویسنده در تمام رمان قصد دارد احساس انسانی شرم را به مخاطب تحمیل کند؟

احساس انسانی شرم را تلاش نویسنده نیست که به مخاطب تحمیل کند بلکه مخاطب خود اگر شرمی را احساس میکند به علت حضور مخاطب در مواردی است که نویسنده از ان تعریف میکند. در جواب این سوال باید من سوال کنم که چرا یک مخاطب افغان و یا سویدنی این شرم را احساس نمیکند اما یک مخاطب ایرانی این شرم را احساس میکند؟

 

مستندات شما در باره مراسم با نام افغانی کشی در شیراز برگزار می شود چیست ایا این در فانتزی راوی متولد شده؟

من عبارت «افغانی کشی» را بار اول است می شنوم. اما آنچه در رمان افغانی انعکاس یافته است، اشاره به حوادثی است که بنام «پنج شنبه سیاه» در میان مهاجرین افغانی مشهور است و واقعیات دردناکی است که مثل شلاق بر گرده این مردم خورده و این ملت تا بحال اگر پیرامون آن ننوشته اند بیشتر کمبود خودشان بوده. پنج شنبه سیاه نه تنها در شیراز و اصفهان که در مشهد و تهران هم اتفاق افتاده. و کسانیکه علاقمند این رویداد های تاریخی بیگانه ستیزی در ایران هستند می توانند از مردمی که در این دوره در ایران زندگی کرده اند و خود شاهد این ماجرا ها بوده اند تحقیق کنند. این قصه ها سینه به سینه نقل شده و هنوز هم در میان افغانهای مهاجر زخم زنده است.

 

بسیاری از منتقدین اثر شما معتقد هستند که در شرح حوادث رعایت انصاف نشده است و همه ایرانیانی که در کتاب شما حضور دارند بجز مریم دارای چهره ای خشن و غیر انسانی هستند.ایا این روایت با حقیقت سازگاری دارد؟آیا همه مردم ایران چنان که در کتاب شما امده است نژادپرست هستند؟

از دوستان منتقد رمان افغانی باید یک بار دیگر تقاضا کنم که باز هم بخوانند چون هنوز شاید متوجه نشده اند که بیژن یکی از چهره های بسیار انسانی که در ارزشهای خودش در سرتاسر کتاب موجود بی نظیر است منحیث انسان خوب ایرانی معرفی شده است. همزمان مریم و مادر مریم به عنوان چهره های زن در رمان افغانی به وضاحت نشان داده اند که بعد از شناخت علی قهرمان داستان می شود به ان باور و اطمینان کرد… همزمان چهره بسیار زشت ایران دایی مریم است که خود نیز یکی از کسانی است که سر انجام اعدام می شود… و این باز به معنی این است که خوب و بد ایرانی در تمام صحنه ها به نمایش گذاشته شده است… اما حرف اصلی کتاب روی نحوه برخورد جمعی است که انهم متاثر از دیدگاه جمهوری اسلامی و بیگانه ستیزی ان است. در تمام رمان افغانی تلاش بر این شده که هیچ گاه ملتی در کل به یک قضاوت کلی کشانده نشود و برای همین چهره های متفاوت خوب بد و خنثی در میان ایرانیان در این کتاب دیده میشود. اما نا دیده نباید گرفت که دوستان ایرانی که شرم را همزمان با خود حمل می کنند خواه نا خواه به این باور و اندیشه خواهند رسید که نویسنده تلاش دارد تمام جامعه را بد نشان دهد و این قضاوت را من غیر منصفانه در ارتباط با رمان افغانی میدانم.

 

نقش زن ایرانی مثلا مادر مریم در رمان افغانی به روایت شما چقدر با حقیقت جامعه ایران سازگار است ؟

دید من در مورد زن ایرانی و بلاخص مادر مریم بگونه ای دیگریست. زن ایرانی برخورد دیگری نسبت به مرد ایران در قبال مسایلی چون بیگانه ستیزی و نژاد پرستی دارد… خواه نا خواه باید به این باور بود که بیگانه ستیزی چیزی جدیدی در میان انسانها نیست. حتی سوری هایی که در زمان عیسی مسیح هم از سوریه به اسراییل پناهنده میشدند با همین مشکلات امروز مهاجرین افغان در ایران روبرو بودند. نژاد پرستی را من واژه مردانه می دانم. این واژه اصلا باید ساخت طرز تفکر مرد باشد… نه تنها در انسانها که در حیوانات هم از سوی جنس نر بیگانه سازی وجود دارد… اگر شیری در محله خودش شیر دیگری را ببیند خواه نا خواه عکس العمل نشان میدهد و گویا انرا بیگانه تلقی میکند و از ماده خود هم تقاضای کمک میکند تا با ان شیر بیگانه در افتد…

 

چرا نویسنده وقایع و حوادث را طوری تعریف میکند که علی قهرمان داستان را یک موجود خنثی و بی حرکت جلوه میدهد؟

علی قهرمان داستان در حقیقت مشغول بازیابی شخصیت خود است که در طول دوره مهاجرت اش با ضربه های توهین و تحقیر از سوی مقامات و مردم درهم شکسته است. این شخصیت او را از خلاقیت باز داشته و در تمام صحنه ها انچنان که برایش تعیین میکنند زندگی میکند. هر چند در تلاش یافتن راه حل برای هر مشکل خود است اما این کافی نیست و مجبور است تعیین کردن دیگران را به عنوان سرنوشت قبول نماید. شما در سرتاسر افغانهای مقیم ایران نحوه برخورد علی را با مسایل ماحول خودش می توانید به خوبی مشاهده کنید. این خلاقیت زمانی در علی و امثال علی بازخواهد گشت که علی دیگر مهاجر دست دومی در جامعه تلقی نشود و این معضل مشکل بزرگی در جامعه امروزی ایران با در نظر داشت فرهنگ سازی غلط جمهوری اسلامی خواهد بود.

 

چراعلی قهرمان داستان شما نه در جستجوی عشق که در پی ازدواج است؟

در رابطه با عشق مریم و علی باید گفت که تنها راه رسیدن به معشوق در جامعه اسلامی ایران و افغانستان از راه ازدواج عبور میکند. اینکه دو جوان خام و نورس که هنوز در گیر و دار مشکلات اولیه زندگی خود هستند نمی توانند عمیق تر به عشق هایی بپردازند که مولانایی باشد. خواه ناخواه راه رسیدن این دو دلداده را از مسیر ازدواج میتوان بیشتر منطقی یافت تا عشق افلاطونی که امروز بیشتر مورد مسخره نویسندگان و هنرمندان قرار میگیرد.

 

ایا شما هویت حاکمیت سرکوبگر ایران را با مردم ایران یکی نگرفته اید؟

در رمان افغانی و در تمام سخنرانی ها و مصاحبه هایی که من تا بحال داشته ام چندین بار این مسله را مطرح کردم که در یک جامعه طبقات متفاوت زندگی میکند و در این طبقات متفاوت ما با انواع اندیشه های متفاوت بر می خوریم. در ایران مردم از چه طبقاتی هستند. یک طبقه که روشن فکر و صاحب اندیشه اند که در مجموع قلم بدستان هنرمندان و سیاست مداران مخالف رژیم است که من از سوی این نوع انسان ها هیچ گاه نه در رمان افغانی و نه در هیچ جای دیگر گلایه نداشته ام. ما اگر شکیبایی را این گونه تعریف کنیم که شکیبایی ناراحتی بدون جنگ و دعوا است. حتی همین شکیبایی را در میان مردم عوام نمی بینیم. هفته های اخیر و اطلاعات جدید در مورد شهر های یزد و استان فارس شاهد بر این ادعاست که مردم حتی در نداشتن شکیبایی ظاهری هم قادر نیستند. و دولت هم از این حس ناسیونالیستی مردم استفاده سو میکند. مردم در همه جوامع بشری بیگناه اند ولی این بیگناهی را باید به گردن جهالت و عقب ماندگی فرهنگی هم انداخت.

 

چرا روایت شما در مواردی ناقص گنگ و نا تمام است مثلا ماجرای قهرمان کتاب از مهاجرتش ایران به غرب؟

در ارتباط با سوال اخر باید به عرض برسانم که ما قهرمان داستان نداریم که به غرب رسیده باشد و خواننده در تلاش است تا از علی کسی که نیست بسازد. علی جوانی است که سرنوشت اش در فرار از ایران خاتمه می یابد و چرا علی باید به غرب بیاید پرداخته ذهن خواننده است نه نویسنده. علی کسی است که در حقیقت نمایندگی از تمام زحمتکشان افغان در ایران میکند و برای همین تا زمانی که در ایران زندگی میکند برای خواننده من مهم است. انگاه که بیرون میاید دیگر مشکلاتی را که در ایران داشت ندارد و ضرورت انهم نمیرود که از خوشبختی های علی در بیرون از ایران نوشته شود. چون پرواز علی از مهراباد اغاز تمام خوشی های او و هر جوان دیگر ایرانی و افغان از دست قدرتمندان ایران خواهد بود.

 

20120621-062440.jpg

مادر فولادزره، این ساحره ی توانا، تن فولادزره را به طلسمی بر همه گونه سلاحی آسیب ناپذیر ساخت جز یک سلاح که شمیشیر زمردنشان می نامند. این انگار صفت تمام مادران ماست. زنانی بس آسیب ناپذیر که شمشیر زمرد نشانشان ماییم و غم ها و کاستی هایمان، ما و زشتی ها و پلشتی هایمان. گویی دشمنان محبوبی هستیم که از نخستین لحظه ی انعقادمان در زلال جان شان تا زایش، از زایش تا نخستین گام و تا هزاران هزار گام دیگر که از پی اول گام بر می آیند،ناخواسته شمشیر زرنگارشان می شویم که آسیب پذیری شان را محك بزنیم. هیهات که زخم های این شمشیر آرامش جاودانه شان است برای آن ها که همواره سیاهی موی شان را به سپیدی دل پیوند می زنند.
مادر به حساب روانشناسانه معشوق ازلی پسر است؛ بتی عیار که زندگی‌بخش است وهمواره فرشتۀ نگهبان زندگی.من هميشه گيج بودم كه مادرم رو بيشتر دوست دارم يا مادر بزرگم را و اساساً درگير اين دوگانه بودن جذاب نيست. اما ايمان دارم كه صداي قلب مادرم و لمس اغوشش يك بهشت گونه بود؛ اينكه وقتي در اوج دردها و دغدغه هاي روزمره بودم اين صدا بازگشت به بطن و ارامش مطلق رو نويد ميدهد گويي.مادر من معلم بود واين شايد كمي خشكي رفتار به همراه تحكم در جهت يادگيري براي من به همراه داشت اما هر انچه كه جسارت تجربه بي ترس بود از دست هاي كچي او بود.در اين سال ها كه از ايران و مادر دورم شايد بيشرين دلتنگي هاي پنهاني رو براي همين صدا داشتم و اين نقش حامي دارم. امشب تولدش بود و من دلتنگ زني هستم كه از گوشه سجاده تا كلاس درس از هويت انساني فاصله نگرفت هرچند من تنبل ترين شاگرد كلاسش بودم .

منتشرشده: 21/06/2012 در شخصي
برچسب‌ها: